|
نه دوست ندارم تورا دوست ندارم، نه دوست ندارم اما هنگامي كه نيستي غمگينم و به آسمان آبي بالا سرت و اختراني كه تورا ميبينن رشك ميبرم تورا دوست ندارم، اما نميدانم چرا!! آنچه ميكني در نظرم بي همتا جلو ميكند بارها در تنهايي از خودم پرسيدم چرا آنهايي كه دوستشان دارم بيشتر شبيه تو نيستن؟؟؟ تورا دوست ندارم اما هنگامي كه نيستي از هر صدايي بيزارم حتي اگر صداي آنهايي باشد كه دوستشان دارم زيراصداي آنها طنين آهنگين صدا يت را در گوشم ميشكنند آه ميدانم دوست ندارم اما افسوس ديگران دل ساده ام را كمتر باور دارن و چه بسا به هنگام گذر ميبينم كه بر من ميخندن زيرا آشكارا مينگرند، نگاهم به دنبال توست + نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 8:10 توسط سحر |
تا حالا شده حس پرنده ای رو داشته باشی که زخمی شده و مجبوره به ساحل پناه بیاره ، بعدش چند تا بچه شیطون هم پیدا بشه و نتونه از دستشون فرار کنه؟ اون موقع تو اگه جای اون بودی چیکار میکردی؟ نه میتونی بال بزنی نه میتونی به اون بچه ها بگی کاری به کارت نداشته باشن. تسلیم سرنوشت میشی؟ سکوت میکنی و خودت رو به مرگ میزنی؟ یا نه با اینکه بالت زخمی هست سعی میکنی بال بزنی؟ نمیدونم اون موقع چیکار میکنی. فقط همینقدر میدونم که بعضی وقتا مجبوری تسلیم سرنوشت بشی. و این اجبار یه کمی سخته. اینکه سرت رو بندازی پائین و بگی شاید قسمت این بوده. اما یه چیزه دیگرم خوب میدونم ، اینکه اون پرنده خالقی داره که بهش میگن خدا. فکرمیکنم سختی تسلیم سرنوشت بودن رو میشه با یادش به فراموشی سپرد. + نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 19:8 توسط سحر |
فاصله عاشقونه از راه دور تو را ميپرستم اي قبلۀ اميد من از راه دور به تو عشق مي ورزم تا ديگر اين فاصله ها را احساس نكني از راه دور درد دلهاي خودم را به تو ميگويم و تو را در آغوش محبت هاي خودم مي فشارم آري از همين راه دور ميتوان دست در دستانم بگذاري و با هم قدم بزنيم و به خواب عاشقي ميروم تا اين رويا برايم زنده شود اين فاصله ها را با محبت و عشقم از بين ميبرم و كاري ميكنم كه هميشه احساس كني در كنارمني..........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 15:5 توسط سحر |
سلام امروز میخوام بعد یک قرن آپ کنم هر چند این وبلاگ زیاد بازدید کننده نداره ولی من بازم آپ میکنم . حالا بگذریم میخوام یه شعر بنویسم و تقدیم کنم به همه ببینده های این وبلاگ ( البته اگه بیننده ای هم باشه) بهم بگو دلت مياد باز بري تنها بمونم؟ بهار بياد و من برات از غم پاييز بخونم؟ اگه بري دل واپسم ميشكنم از نبودنت دستاي سردم تا ابد جايي نداره روي تنت تنهام نذار دلت مياد كنار من نباشي؟ حالا كه من دوست دارم نگو ميخواي جدا شي بگو اگه دلت مياد غصه رو مختصر بگم پيش يه دلدار ديگه از دل در بدر بگم اما اگه عاشقمي تا آخرش بمون برام خدافظي كن با همه فقط به من بگو سلام + نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 14:46 توسط سحر |
تو كه رفتي شيشه ي قلبم شكست دست هايم از فراقت پينه بست با نگاه سردت اي دنياي من اشك ها بر روي چچشمانم نشست در نبودت اي عزيز مهربان بيد مجنون تا ابد خشكيده است از سكوت سوزناك خانه ات پاندل ساعت كه گشته مست مست تيك تيك ثانيه هاي عمر من در پي ديدن روي ماهت است محسن عنابي + نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 9:24 توسط سحر |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 13:58 توسط سحر |
سحر يعني سكوتي در بيابان هاي ترديد همان عشقي كه اشكي را نمي ديد نگاهش خسته و بي رعد و بي برق لبانش خنده كردن را نفهميد نداي سوزناكي دم دم صبح سكوت لحظه ها را در نورديد " سحر برخيز محسن بي قرار است نداي عشق تو غمگين و تار است " به ناگه غصه و غم رخت بر بست سحر از گونه هايش اشك لغزيد دوباره خنده مهمان لبش شد دگر شبنم نگاهش را نبوسيد خنجر چشمان محسن بي مهابا دل خونين و بي تابش خراشيد دگر عاشق شدند آن دو پرستو به لطف خالق شب تاب و خورشيد + نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385 17:15 توسط سحر |
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385 17:58 توسط سحر |
تو بهاري من خزون تو صداي بلبلائي توي لحظه ي جدائي تو مث ي شاخه ي گل توي فصل آشنائي من ي قلب تير خورده كه تو دستاي تو مرده برگي افتاده و تنها به نسيمي سر سپرده تو چشات رنگين كمونه نگاتم عاشق كشونه سرخيه گلاي لاله پيشه لبهات پشيمونه خنده هات چه مهربونه مث بوسه ي ي عاشق روي گلبرگ شقايق واسه ديدن حقايق همه دلها شده لايق نغمه هات چه دلنشينه مث رقص قاصدك ها يا ترنم بهاري رو بال شاپرك ها كه ميشينن روي گلها تو بهار آرزوها بي درنگ بي مهابا عاشقا شدن هويدا دستاتم برام حرارت توي فصل برگ ريزون زيراشكاي خدامونچيك چيك قطره ي بارون توي ناودون روي ايوون رو پر پرنده هاموون كه چشاشون شده گريون بوسه هات يكي يكي رو گونه هاي چپ و راستم مي ميره جنگل وجودم آتيش مي گيره رهائي خيلي ديره آتيش و سياهيا با اونهمه سوختگيا به اين زودي ها نميره تو بگو دوست دارم تا ي بهونه بيارم شبا كه تا صبح بيدارم سر رو شونه هات بزارم يا گلاي باغمونو واسه ي موهات بيارم ای گل افشونه ديارم تو خزونه خستگي هات نمي خوام ديگه ببارم واسه بوسيدن يارم گل عاشقي ميارم محسن عنابي + نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 20:5 توسط سحر |
|
| ||||||